تبلیغات اینترنتیclose
آینه روز به روز پیرتر می شود ( هوشنگ رئوف )
پیچک ( هوشنگ رئوف )
شعر و ادب پارسی

هوشنگ رئوف

       انار  گونه هایت نصیب من که نشد

         شده ام دهکده ای بی سکنا زیر چلوار زمستان 

                                 و مثل بابای لُر تهی دست ام

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

آینه روز به روز پیرتر می شود 
وهنوز نتوانسته ام 
قصه ای از خنده های انار را تعریف کنم 
قراربود ابرها 
در چشمانم جمع شوند 
تا به آبیاری انارستان بروم 
وبرای رودخانه ای که تشنه 
روی قلوه سنگ ها افتاده است 
فانوسی 
از سوسوی زلال چشمه ای کوچک روشن کنم 
نه ابر ها آمدند 
نه چشمه را دیدم 
و نه به آبیاری انارستان رفتم 
می ترسم 
از زخم سینه ی آینه می ترسم 
کاش 
یکی از همین شب ها می آمدی 
تا باهم 
روبروی زخم های آینه می ایستادیم 
ومن چشمانم را 
انار انار 
تا آخرین انار می گریستم .

 


هوشنگ رئوف
از کتاب نبض گلوی تاک

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار هوشنگ رئوف -9, | بازديد : 756